نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
ترانه هاي چيني

ترانه هاي چيني

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

دوشنبه، 5 امرداد، 1383

 

سلام و سپاس

سلام !بعد از ۶۵ روز ؛ به فضل خداوند متعال وبه برکت ايام فاطميه وبه يمن دعاهای

خالصانه شما دو ستان ؛سروش عزيزم از بيمارستان مر خص شد.اکنون صدای او و

وجود او روشنی بخش خانه ماست.مشکل تکلم او در حال رفع شدن است.ديگر از

آن صدای لخت و سنگين چند روز گذشته دارد فاصله ميگيرد.فيزيوتراپی روزانه به

ياری خدا مشکل راه رفتنش را حل خواهد کرد.تنها فراموشی و مشکل حافظه او

را رنج ميدهد.مرتب تکرار ميکند که چرا همه چيز را فراموش کرده ام و ما اورا دلداری

ميدهيم.دعا کنيد که خداوند اين مشکل او را نيز حل کند.نکته جالب اينکه شيطنت

ميکند و به قول خودش ما را سرکار ميگذارد.کارنامه اش را هم البته ميخواهد که

ما را اميدوار ميکند.خداوند يکتا را سپاس که مطمئنم لطفش را از بندگان خود هرگز

دريغ نخواهد کرد. از همه شما سپاسگزارم.انشاالله بزودی نوشتن را از سر خواهم

گرفت و به همه شما عزيزانم سر خواهم زد.باور کنيد در اين دو ماه نوشتن ها و

تماسهای شما پشتوانه روحی بزرگی برای من بود.

 

 پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 15 تیر، 1383

 

در انتظار........

سلامي از سر ....چه بنويسم ؟47 روز از آن ساعت شوم ميگذرد....سروش نازنينم اواخر خرداد

از كما خارج شد.شادي اندكي به ما لبخندكي زد..اكنون گوش وچشم واندام حركتي او تقريبا نرمال

هستند.به دليل لوله اي كه در ريه دارد نميتواند حرف بزند.مايعات از طريق لوله به معده اش

سرازير ميشود. هوش و حواس كاملي ندارد زماني مارا ميشناسد وعكس العملي و لبخندي و گريه

وزماني گويي غريبه اي برايش بيش نيستيم..تشنج ها كنترل شده اند.اكنون دو روزي هست كه

از بيمارستان ابوذر به گلستان منتقل شده است و تنها براي از بين بردن عفونت در آي سي يو،

بستري شده است تا پس از آن از او ،ام . آر .آي گرفته شود.البته نوار مغزي نشان دهنده آثاري

از تشنج هاي اوليه هست كه .....بايد منتظر ام.آر. آي ماند...اكنون سروش ومن هركدام حدود

10 كيلو وزن كم كرده ايم.استخوانها ودنده هاي سروش تنها زير پوشش نازكي از پوست پنهان

شده اند.بدني سوراخ سوراخ از سرنگ و سرم و آنژيو كت و....ديگر چه بگويم؟آيا سروش را

همچنان با هوش سرزنده كنجكاو وشاد خواهم ديد؟ميدانم دعاي شما همچنان كه اورا تا اين مرحله

رسانده است او را به سلامت به جمع ما باز خواهد گرداند.دعا كنيد كه خداوند او را سلامت بدارد

و من اينك پنجاه روز بيمارستان نشيني را تجربه ميكنم و اميدم به اين دهه است كه به نام مبارك

حضرت فاطمه(س) متبرك شده است.ازهمه شما التماس دعا دارم.در اين ايام سروشم را فراموش

نكنيد .همچنان در وضعيت سختي به سر ميبرد.از خدا ميخواهم كه نوبت بعدي خبر سلامت اورا

بنويسم .از محبتها و دعاهاي شما ممنونم.واز اينكه دل ودماغ سرزدن به وبهاي شمارا ندارم عذر

ميخواهم.لطفا به دوستان ديگر هم خبر بدهيد تا آنها هم بخوانند و براي سروش دعا كنند.

 پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 11 خرداد، 1383

 

دل دردمندم به تمنای دعائی...

سلام....پنجشنبه سی ويکم ارديبهشت بعد از بيست وچندسال کار ازاد و رها به خانه بر ميگردم در فکر جشن کوچکی در جمعه .آماده شده ام که دوباره بنويسم با عنوان :فاتح شدم ...خودرا به ثبت رساندم .....اول خرداد ساعت ۶ صبح را برای نوشتن انتخاب کرده ام.سرشار از انرژی .شادابی و.....اما ساعت يک بامداد اول خرداد فاجعه سخت و نامرد

بی رحم و بی خبر می آيد........

در حال تماشای فوتبالم همراه با پسر بزرگم.در باز ميشود سروش دلبندم خواب آلود

وارد ميشود.ميکويد سرم درد ميکند قرصی بده...ياد غروب ميافتم که افسرده ميگفت:

امشب شب بدی است .برادرش ميرود تا برايش قرص بياورد.ميگويم سرت خيلی درد ميکند.ونازنين پسر ۱۲ ساله مهربانم جلوی چشمان وحشت زده ام با تشنجی شديد

بيهوش به زمين می افتد....و اينک ۱۲ روز است که سروش من بيهوش در آی سی يو

بيمارستان ابوذر اهواز زندگی نباتی را تجربه ميکند .....ومن هرروز در انتظار خبری خوش در شلوغی اورژانس ....... بعد از روزها به سراغ کامپيوتر می آيم .روشن که ميشود تنها شيطنتهای سروش است که.....سخت است در اين شرايط نوشتن...

به روحيه ام نياز دارم که به لطف خدا خوب است اگر درونم را موريانه های موذی می

خورند اما صورتم می خندد .آخر درد مندانی را در بيمارستان می بينم که به دلداری

نياز دارند ومن با درونی اشک ريز اما با لبی خندان ....

نميدانم چه نوشته ام اما اين روزهای سخت .اين شرايط دردناک را بايد تحمل کنم

ميسوزم و ميسازم ودر تنهايی خود.....اما از صميم قلب ميگويم اين سيلی سخت

از خواب غفلت بيدارم کرده است...خدا را خدارا خدارا.....تنها مايه آرامش من در اين

آزمون دشوار نام متبرک اوست...متبرک باد نام تو....

به دعاهای شما سخت نيازمندم ....سروشم را دعا کنيد ..نفس پاک شما و دعاهای

خالصانه شما سروش را به ما باز ميگرداند .ايمان دارم به مهربانی خداوند...

دعا کنيد....دعا کنيد....دعا کنيد....

 

 پيام‌هاى ديگران

جمعه، 28 آذر، 1382

 

نامه ای از ديار غربت

با سلام!سرمست از ديدار با زاون قوکاسيان هنرمند نام آشنای کشور در هتل فجر اهواز به منزل

بر ميگردم.نيمه شب است که سراغی از ايميل هايم ميگيريم ،آنگاه آن سکر ديدار دوست از سر

می پرد.نامه ای از دياری غريب و از ياری آشنا مرا تا دور دستهای خيال ميبرد.بر آن ميشوم تا به

جای آن وعده ای که داده بودم نامه اين دوست را برای شما بنويسم .راجع به آن چهره آشنا و

نيز در خصوص دو هنرمند سرشناس تئاتر ايران که زمانی هر چند کوتاه با آنان حشر و نشری

داشتم در هفته آينده خواهم نوشت. و اما نامه خواندنی آن عزيز ،از اروپا ،برايش دعا کنيم
*********************************************

محمد جان سلام !هر چي حالم بدتر ميشه ،بيشتر حال ميكنم.يه حالي بهم دست ميده كه

اصلا نمي خوام ازش بيرون بيام. هرچي درد بيشتر ميشه احساس سبكي بيشتري ميكنم

ياد جبهه زياد مي افتم و توي خواب و بيداري ميشم ..16 ساله با يك كلاش،نيم وجب قد و

ويك جهان قدرت،خيلي ياد " فارسيات" مي افتم وبچه هاي "مركز ثقافي"اهواز،آنها كه

رفتن همه پيش چشمهام هستن سالم و خوشحال و سر حال،"محمود جشن مريم"با آن

خنده هاي آسماني،محسن حسيني ،جاسم بقلاني و ....باورت نميشه همه ميان به عيادتم

و آنقدر ميخنديم كه نگوحتي لاك پشتهاي جزيره مجنون ميان به عيادتم. خيلي دلم براشون

ميسوخت.نميدونم قبلا بهت گفتم يا نه از مكس بلال كه ميگذشتي ووارد جاده باريك ميشد

ي روبروي قرارگاه،سمت چپ،باتلاق خشك شده اي بود و سمت راست هور كه هنوز

آب داشت.نميدونم چرا شب كه ميشدلاكپشتها ميومدن روي جاده و ماشين ها كه رد مي

شدن لهشون ميكردن.صبح كه ميشدلكه لكه روي جاده چسبيده بودن و من قلبم فشرده

ميشد مرگ انسانها مسئله حل شده اي بود چون معراج خواست همه بچه ها بود.آري

از مرگ لاك پشتها گريه ام ميگرفت.

پلك هايم را كه رويهم ميگذارم پاي سنگر ايستاده ام و دارم آسمون را نگاه ميكنم ،

صداميها از ترس تك نا غافل زمين و آسمان را تا صبح منور بارون ميكنن هواي شرجي

با يه نرمه نسيم بوي خدارا با خودش مياره و من احساس ميكنم روي زمين نيستم،زير لب

زمزمه ميكنم :اللهم اغفر لي ذنوب التي تحبث الدعاء ......بروبچه ها با شوق ميدوند كه

چتر منورها را بيشتر جمع كنن تا زينت سنگر بشه"مهدي نريمي" فرماندهي مخابرات

مياد پيشم ،گوشي راديو توي گوشم ،راديو بغداد همه فركانسها رو پوشانده.باربارا

استرايسند و باري گيب ،دو صدائي آهنگwoman in love را ميخونن و من اما زير

لب زمزمه ميكنم :اللهم اغفر لي ذنوب التي....دستش را روي شونه هام ميذاره و ميگه:

چريك پير !خيلي دوستت دارم،زمزمه هاتو يه كم بلندتر كن و راديو را كمتر..بهش نگاه

ميكنم هر دو ميخنديم،عاشق نگاه آسمونيش هستم.ميدونم كه آسمونيه...شب جمعه اس و

دعاي كميل...منتظر اتفاقي هستيم كه بايد بيفته ...و ميفته،صدام شروع ميكنه به آتش تهيه

ريختن،اما اين بار بارش مرگ بي صداست،توپها با صدائي خفه به زمين ميخورن و دود

غليظي شيرين و تلخ .....بو مثل گربه اي خودش را موذيانه همه جا پخش ميكنه...........

نگران نباش محمد!حال ميكنم با خودم و دعام اينه كه خدا اين حال را از من نگيره.....

كوه كوه ،سلسله سلسله ،حرف نگفته توي دلم دارم كه فقط توي اين حال ،اهلش ميان و

با هم حال ميكنيم. به همه سلام برسون و برايم بيشتر بنويس..... ******************

 پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 10 آذر، 1382

 

بهانه ای برای زندگی...

سلام و پوزش از تاخيري كه شد!وبا اين قول كه از اين به بعد مرتب بنويسم.اما در نوشته قبلي از چهره زشتي گفتم كه در برخي شهرها از جمله اهواز با آن مواجه ميشويم و اين بار ميخواهم از انسانهاي پاكي سخن بگويم كه بي شك بهانه ماندن و زندگي كردنند. آنهايي كه گمنام هستند با تنگدستي مي سازند اما آني از جاده صداقت و درستي خارج نميشوند.
***********************************************
عاقله مردي است 50ساله،با سرو صورتي انباشته از موهاي جوگندمي و
مرتب و آراسته،هيكل تنومندي دارد و سيمائي مهربان و دوست داشتني،او
را ”سيد “مي نامند.در شهر بزرگ اهواز به رانندگي تاكسي مشغول است با سابقه حضور چندين ساله در جنگ آنهم داوطلبانه ،سال گذشته با او آشنا شدم و در همان برخورد اول شيفته اخلاق و منش او شدم و داستاني را كه از زبان ديگران در موردش شنيده بودم ،راستيش را به چشم خود ديدم.
و آدمي حيران ميشود از اين همه پاكي در زمانه اي كه سرشار از ريا و نيرنگ است.اما داستان ”سيد“ :
***********************************************
عصر هاي جمعه پائيزي در اهواز كسل كننده ودير گذر است به خصوص
وقتي كه تنها باشيد. و سيد در آن عصر جمعه كه همسر و فرزندانش منزل
نبودند از هميشه به حوصله تر.سوار تاكسي ميشود با اين اميد كه هم خودرا را سرگرم كند و هم اينكه با كسبي حلال گره اي از بيشمار مشكلات ماليش را باز كند.آخرين مسافر را كه جلوي بيمارستان گلستان پياده ميكند به طرف خانه راه مي افتد.تاكسي را پارك ميكند ميخواهد پياده شود كه چشمش به
پاكت بزرگ زرد رنگي ميخورد پاكت را بر داشته به منزل ميرود.ميداند كه
مسافري آنرا جاگذاشته است پاكت را باز ميكند تا اگر نشاني از صاحب آن
موجود باشد اورا پيدا كند .اما............15 ميليون تومان به صورت نقد و چك مسافرتي بدون امضا بدون هيچ نشاني از مالك آنها در پاكت است......
***********************************************
يك لحظه همه مشكلاتم را حل شده ديدم .حتي ميتوانستم يك آپارتمان نقلي بخرم. ديگر از اجاره نشيني آنهم در يك اطاق ،بله يك اطاق براي چندنفر كه با پرده اتاق خوابي براي بچه ها از آن جداكرده ام خسته شده ام.چرا نبايد مهماني دعوت كنم ؟تاكي خجالت از زن وبچه تا كي؟ سيد اينها را با گريه
براي من تعريف ميكرد.مي گفتبا خوشحالي سرم را بلند كردم و ناگهان شيطان را ديدم كه دارد ميخندد........و من همان لحظه گريستم................
مي گفت بلند شدم نماز خواندم و دوباره سوار تاكسي شدم.
************************************************
سيد به سمت اداره تاكسي راني اهواز ميرود مسؤلين مربوطه را خبر ميكند
پولها را به آنها ميدهد رسيد ميگيرد و ميخواهد كه هرچه سريعتر صاحب
آنهارا پيدا كنند. تاكسيراني بسيج ميشود و بالاخره ”او“ را پيدا ميكنند.جلسه
اي برگزار ميشود ”سيد“ راهم خبر ميكنند واو سراسيمه خودرا ميرساند.
مالك پولها پيمانكاري است كه 15 ميليون برايش حكم پول خرد را دارد.با
بي اعتنائي آنهارا ميگرد و حتي بدون كوچكترين تشكري راه مي افتد.يك نفر
با ناراحتي اورا صدا ميكند و ميگويد:انتظار نداشتيم شيريني سيد را بدهي اما سپاسي و ........آن مرد بر ميگردد و به سيد ميگويد :چقدر ميخواهي؟
************************************************
سيد براي بار دوم به گريه مي افتد ميگويد:به جان بچه هام تا حالا كسي اينطوري به من توهين نكرده بود..به آن آقا گفتم :من اين كار را براي پول نكردم و گرنه همه پولها را بر ميداشتم و كسي هم نمي فهميد.هر چقدر پول كه به من بدهي يعني براي كاري كه كرده ام نرخي تعيين كرده اي..برو به سلامت.........
************************************************
سيد همچنان در يك اطاق اجاره اي زندگي ميكند .شايد شما هم تا حالا سوار تاكسي او شده ايد.اندام درشتي دارد و چهره اي مهربان ..راستي يادم رفت بگويم سيد هميشه شال سبزي بر گردن دارد..يادگار جبهه هاست.

حتي يك كلمه از آنچه گفتم قصه و افسانه نبود.وسيد بهانه خوبي براي زنده بودن و زندگي كردن است.زمين خدا هرگز از وجود انسانهاي پاك خالي
نخواهد شد.
************************************************
بزودي راجع به يك چهره آشنا خواهم نوشت كسي كه شايد شما اورا به عنوان فردي سياسي ميشناسيد.اما براي من خاطره اي پايدار از يك انسان فرهنگي است.

 پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 24 شهریور، 1382

 

خسرو............

سالهای ۷۴ تا ۷۲در سمنان بودم و روزگار خوشی داشتم.اماديدن ياران هرماه مرا به اهواز مي ـــ

کشاند.درآن ايام دوستان راديو اهواز هر بار روز اول ورودم يک مهمانی در رستوران شمشيری ـــــ

برگزار ميکردند. ۱۲ -۱۰نفری ساعتی را دور هم جمع ميشديم و از خاطرات مشترک صحبت مي ـ

کرديم .در يکی ازاين سفرها دوست تازه ای را هم با ياران قديم همراه ديدم.او «خسرو » بود.

در اولين ديدار و با نخستين جملاتی که بين ما ردو بدل شد.در وجناتش خورشيدی تابان ديدم که

جز صداقت نمی پراکند.«خسرو» در آن زمان۵۵ساله بود و عليرغم حدود ۲۰ سال تفاوت سنی

سلائق و علائق مشترکی را در او ديدم.خسرو همانجا برای ناهار فردا مرا به «ريورسايد»دعوت

کرد. ومنهم باوجود اينکه برنامه های ديگری داشتم پذيرفتم و فردا يکديگر را بهتر شناختيم.

خسرو ،دبير باز نشسته دبيرستانهای اهواز،رمان نويس سرشناس خوزستانی،و اينکه آخرين ــــ

رمان او تاچندروز ديگر منتشر ميشود.و اينسان آشنائی من با خسرو شکل گرفت و با بازگشتم

به اهواز ،عميق تر شد.سالها بعد تصميم گرفتم در مورد شخصيت خسرو قصه بلندی بنويسم .

و سرانجام قصه ۹۰صفحه ايم آماده شد.با توجه به اينکه از زندگی خسرو جز اين نکته که اومجرد

است چيزی ديگر نميدانستم،قصه ای تخيلی از دانشجوئی به نام خسرو نوشتم،که با دانشجو

ديگری به نام مينا که در دانشکده شيمي تحصيل ميکند آشنا می شود در حالی که خودش دارد

ادبيات می خواند.به هرحال پس از مدتی سوء تفاهم آنهارا از هم جدا می کند.مينا به خارج از

کشور می رود. خسرو تنها زندگی می کند و مينا هم در غربت به تنهايي خود ادامه می دهد.

قصه را بعد از بارها بازنويسی به خسرو دادم تا بخواند و نظرش را هم بگويد.روز بعد خسرو تماس

گرفت،سخت خسته بود و صدايش می لرزيد،گفت:بايد با تو صحبت کنم.گفتم :فردا اداره هستم.

گفت:نه خارج از اداره ساعت۵/۱۲ در رستوران ريورسايد.خشونتی درصدايش بود که برايم تازگی

داشت.به هرحال سرساعت مقرر به رستوران رفتم.يادم می آيد موسيقی «چهارفصل»ويوالدی

داشت در ريورسايد پخش می شد و خسرو غمگين در گوشه دنجي نشسته بود ونوشابه می ـــ

خورد.نشستم و به شوخی گفتماين نامردی نيست ميزبان بخوره و مهمان نگاه بکنه؟بی تفاوت

نگاهم کرد و چيزی نگفت تعجب کردم.ناگهان بی هيچ مقدمه ای پرسيد:کی با مينا صحبت کردی

من هاج و واج ماندم که مينا کيه؟گفت: خودت را به آن راه نزن،پرسيدم کی با مينا صحبت کردی

اصلا مينا کجاست ؟قیافه اش نمی گفت که شوخی می کند ومن هنوز بی خبر که اين مينا چه

کسی است؟ مرا سوگند داد ومن قسم خوردم که کسی را به نام مينا نمی شناسم.باور کرد،

نفس عميقی کشيد و سفارش غذا داد.اما حالا نوبت من بود که قهر کنم!گفتم:خسرو من هر ــــ

چيزی را تحمل می کنم الابی اعتمادی دوست را،بايد توضيح بدهی.وخسروپرده ازرازش برداشت

بله ۲۵ سال پيش از آنروزی که ما در ريورسايدنشسته بوديم،مينا نامزدخسرو بوده،و آن دوسخت

به هم عاشق.اما سوء تفاهم و بعدجدائی ،ومينا که از نظر مالی آدم متمولی بوده به خارج از

کشور هجرت می کند و تا جائی که خسروخبر داشت او نيز در ميان سالی همچنان مجرد مانده

است.به خسرو گفتم :تشابه اسم تصادفی است .گفت:دانشجوی شيمی بودن چی ؟چهره ای

که از او ترسيم کرده ای ؟تکيه کلامها ، بازی با انگشتان و طره موی ؟حتی حرفهای خصوصی که

بين ما رد و بدل شده است آيا همه اينها می تواند تصادفی باشد؟يادآوری خاطرات گذشته اشک

را به چشمان خسرو آورده بود و مرا نيز به گريه انداخته بود.به خسرو گفتم:آيا اين جز همدلی و

همراهی ما را ميرساند؟گفتم :باور کن الان احساس می کنم مينا را ديده ام ،با او حرف زده ام

و....خسرو گفت:اين حق را به من بده که اين چنين غافلگير شوم.ومن قصه را از خسرو گرفتم و

همان جا پاره کردم.وآشنائی حقيقی من با خسرو از همان جا شروع شد.هنوز گاهی به منزل او

خيابان کمپلو می روم.چايش به راه است و از ضبط قديميش صدای خانم«دلکش» می آيد که از

جدائی می خواند.دلکش می خواند وخسرو می نويسد.

آخرين رمان خسرو به نام «مرغ عشق» در سال ۱۳۷۴ به چاپ رسيد که نقد مفصلی بر آن ــــــــ

نوشتم و در روزنامه اطلاعات چاپ شد.و اين ششمين رمان خسرو بود.رمانهای قبلی او «خواب

سبز ،سر خو ، زن علی آقا ،آخر اسفالت ، قصه های مدرسه»در دهه های ۴۰ و ۵۰ منتشر شده

و ناياب می باشند.خسرورامدتی است کمتر می بينم. زندگی در دهه ششم عمر و آنهم تنهای

تنها عالمي دارد که خيلی دلم نمی خواهد آن را بر هم بزنم،اما هر از چندگاهی ناهار را با هم

می خوريم.

خسرو همچنان می نويسد و عاشقانه می نويسد،اما مينايش را گم کرده است و می داند که او

را هرگز پيدا نخواهد کرد.و من به اتفاق دوستانی ديگر بخصوص زنده ياد«مهدی رستگار» شاعر

تازه از دست رفته ما او را ترغيب به ازدواج کرده ايم،رستگار رفت اما خسرو مجرد ماند.می گويد:

در ۶۱ سالگي ازدواج کردن خنده دار است.امامن می دانم ازدواج خسرو هرگز خنده دار نخواهد

بود. می دانم خسرودر همين ۶۱سالگی هم عاشق خواهد شد و بالاخره با عشق ازدواج خواهد

کرد. اما خسرو مينايش را هرگز از ياد نخواهد برد. خسرو تنها در گوشه ای از اين شهر بزرگ با

نوشته هايش زندگی می کند .....اما.......تنهای تنها.....

 پيام‌هاى ديگران

جمعه، 14 شهریور، 1382

 

ياد داشت های پراکنده.....

سلام و پوزش! وقتی پيامها زياد ميشوند ، چنان گرفتار وسواس ميشوی که به ننوشتن ميکشد.
*****************
۱-يک کامنت و يک پيغام و ديگر هيچ..نه در آوريل فرنگی ها هستی و نه در نيمه معتدل فروردين

پيام صحيح است و تو ديگر نجواهای ....هاله مهربان را نميشنوی .سراسيمه به سراغ او می

روی ، دليل خاصی نيست ؟ شايد هم هست؟ دلتنگ از زمانه؟نوميد از فريادهای بی طنين؟يا...

فرقی نمی کند ، مهم اين است که نجواهای ....هاله به ناله های مانده در گلو بدل شده اند و

ديگر هيچ.. و ديگر وداع.... ومن به ۱۰ سال پيش در چنين روزهائي برميگردم....مهر ۷۲بود ومن در

آستانه دل کندن از يار و ديار...بنا به رسم زمانه نصب نوشته ای بر تابلو به قصد حلاليت و وداع...

اما شعری نوشتم که بيت اولش اين بود:

اينک گلوی حادثه فرياد ميکند ساز جنون به گوشه بيداد ميکند

و در پايان به جای خدا حافظ با درشت ترين خط نوشتم : سلام

چون ميدانستم روزی بر خواهم گشت،چرا که از فرط خوشی نرفته بودم که گريزان از جور بعد از

ديدن ثمره ايستادگی!!! شده بودم ...... بگذريم منتظر هاله می مانيم فقط ای کاش در پايان
می نوشت : سلام .
*****************
۲-- مندو عزيز آبادانی من نوشته بود دوست دارم با هم بيشتر آشنا شويم . ومن در يک اقدام

به قول او محير العقول و باور نکردنی شماره تلفن منزل را برايش فرستادم.و دوشنبه شب تماس

گرفت...بی معرفت!!!! هر چه بيشتر اورا تحويل گرفتم ،بيشتر نا اميدم کرد!!! می گفت: فکر

می کردم ۲۰ - ۲۱ ساله ای و هم سن خودم !!!اما مگر ول کن بود !!! مسلسل زبانش در هر

ثانيه صد ها گلوله شليک ميکرد!!و من که به دليل کهولت سن !!!!!!! گوشهايم سنگين است!!!

با زحمت ميشنيدم که چه می گفت !! فقط می شنيدم که می گفت: هنوز فکر می کنم ۲۰-۲۱

ساله ای!!!( بی معرفت،الهی که پير شی جوون)بعد از يک ساعت گفت :چقدر روحيه جوونی

داری!!در نيم ساعت بعد فرمود:بابا افکارت هم جوونه!!! و در پايان مکالمه گفتند راستش را بگو

متولد چه سالی هستی؟!!!!البته تقصير خودم بود!!دستم می شکست به مندو ای ميل نمی

زدم!!!گذشته از شوخی چقدر از مصاحبت با مندو لذت بردم.من که نه شماره ای از او گرفتم و نه

حتی فاميلش را ميدانم اما قول داده باز هم تماس بگيرد و می دانم از بهترين ساعات روزم هم

کلام شدن با مندوها ست.هم می آموزم و هم لذت می برم و هيچ که نباشد سوژه ای است

که موجب می شود زودتر بنويسم!!!!البته اين آخری برای انتقام گرفتن از مندو بود که ياد بگيرد هی سن و سال کسی را به رخش نکشد!!!!!
**********************
اين بار قصد داشتم « خسرو » را معرفی کنم. او نويسنده ای است که تا کنون ۶ جلد رمان

منتشر کرده است . البته در ۴۰ سال. کم کار است و سخت گير. چند روز ديگر اين نازنين دوست

داشتنی را به طور کامل معرفی خواهم کرد. البته بدون اجازه خودش!!!خسرو را بسياردوست

دارم و می دانم وقتی او را بشناسيد شما هم دوستش خواهيد داشت.تا بعد.....

 پيام‌هاى ديگران

شنبه، 1 شهریور، 1382

 

آن سه نفر

سلام ! سفرهای پی در پی مجالی برای نوشتن نگذاشت.در يکی از سفرها مردی را

ديدم کف بر دهان ، ناسزا بر لب وسنگی درشت در کف که به زعم خود در پی احقاق

حقی آمده بود که حق نبود و در کنار او کسی ديدم که با مهربانی بوسه بر پيشانيش

ميزد ، به او آب ميداد تا بلکه آرامش کند درحاليکه آستين خاليش می گفت که دستش

دستش را در گوشه ای از ميهن عزيز جای گذاشته است.....

****************************************************************

اواسط دهه ۶۰بود برای جذب نويسنده فراخوانی در سطح استان خوزستان داده بوديم

صدها نفر نمونه آثار خود را فرستاده بودند اما....با نوميدی آثار را ميخوانديم .هيچ.......

ناگهان چشمم به بريده مجله ای خيره ماند. داستانی طولانی به نام « مخمصه» در آن

چاپ شده بود آنچنان مرا به دنبال خود ميکشيد که فراموش کردم کجا هستم.در پايان

داستان نام نويسنده چاپ شده بود : عليرضا افزودی. وبا خودکار شماره تلفنی در کنار

اسم درج شده بود.با او تماس گرفتم . آمد .جوانی بود خوش سيما با قدی بلند و به

شدت احترام بر انگيز .برنده جايزه کتاب سال دفاع مقدس.بازرگانی خوانده بود .در-

شيرينی پزی پدر کار ميکرد! و نويسنده ای توانا بود.

در ميان خيل آثار ارسالی پاکتی ضخيم توجه مرا جلب کرد . دفترچه ای در آن بود و

مطلبی تحت عنوان خاطرات اوس قربان. ميخواندم و اصلا امکان جلو گيری از خنده ام

را نداشتم آنچنان که موقع رفتن به منزل از دوستی خواستم همراهيم کند . آخر تنها

در خيابان خنديدن...... نويسنده :محمدرضا قربانی. نخستين کتابش را قبل از انقلاب

در سن ۱۸ سالگی چاپ کرده بود و به زندان افتاده بود. بعدها چند جلد کتاب در نقد و

بررسی آثار محمود دولت آبادی و صادق هدايت و.منتشر کرد و البته مجموعه داستا ن

نيز به چاپ رساند. تبحر در نواختن ويلن از ديگر هنرهای او بود. افزودی يکسالی با ما

بود.سالی سرشار از نوشته های ارزشمند او برای راديو اهواز. بعد به سوئد مهاجرت

کرد و تا مدتها نوشته هايش از آن کشور در روزنامه ها به چاپ ميرسيد و اينک سالها

ميگذرد که از او بی خبرم. قربانی سال ۶۶ به دعوت خانم شهلا شرکت سردبير مجله

زن روز به تهران رفت ودر آن مجله ضميمه ۸ صفحه ای دفتر هنر را سرپرستی کرد.

آخرين ديدار ما به ۷ سال پيش برميگردد.او هم اينک تدريس ويلن ميکند . برای راديو و

تلويزيون قصه و سريال مينويسد و فکر ميکنم همچنان مجرد و تنها در ۴۵ سالگی در

کرج زندگی ميکند.

و اما نفر سوم که دير زمانی با هم کار ميکرديم و بنا به اشتراکات روحی و سليقه ای

پيوندی و حالی داشتيم. او نيز برای ما قصه ای فرستاده بود. قصه ای زيبا و استثنائی

اما اين نام او بود که مرا به خود جلب کرده بود. جهانشاه آل محمود ! او نيز آمد .شور

جوانی در دل و تدبير پير در سر و موهايی که در ۲۴ سالگی سفيد شده بودند.مهربان

و صميمی پرکار و پر تلاش ، معمار کلمات بود آنچنان که از چند واژه بی معنی ، جمله

زيبايی می ساخت که حيرانت ميکرد. با آنکه به دليل حضور فعال در نشريات اندک آن

روزگار آدم سرشناسی بود اما تواضع و فروتنی اش مثال زدنی بود. داستانهايش پی در

پی در کيهان زمان شهيد شاهچراغی و اصغری چاپ ميشد. مجله های مختلف آثار او

را روی دست ميبردند.و خلاصه نامی داشت و آوازه ای. در سال ۶۶ به او مديريت توليد

واگذار شد و در اندک زمانی نشان داد که الفبای مديريت را هم به خوبی بلد است.ودر

سال ۶۷ برای ادامه تحصيل در رشته کارگردانی سينما به تهران رفت و همکاری نزديک

ما نيز به پايان رسيد. گاهی تلفنی و سرزدنی ...اما مسوليت در حوزه نمايش راديو و

دانشگاه زمانی برای ديدارها نگذاشت آخرين بار سال ۷۳ اورا در جام جم ديدم.تازه----

کتاب او به نام« ريل وی » منتشر شده بود .وديگر ارتباط ما کاملا قطع شد....تا هفته

گذشته خيلی اتفاقی ديدم که او هم وبلاگ دارد.کامنت و ای ميل ...و حالا بعد از ۱۰

سال دوستم را باز يافته ام . به اميد باز يافتن محمد رضا قربانی و عليرضا افزودی....

 پيام‌هاى ديگران

پنجشنبه، 16 امرداد، 1382

 

غم اين فرجام....

از شوشتر به مسجد سليمان ،از آنجا به شوش كهنسال و از شوش به انديمشك و بعد هم دزفول.بيش از 50 درجه

حرارت جسمم را به آتش ميكشد. چيز هايي كه ميشنوم و مي بينم روحم را مچاله ميكند . خسته و گرما زده و

رنجور به اهواز بر ميگردم. صندوق پست الكترونيكيم را باز ميكنم. فاجعه آنجاست...درد آنجاست...سرشانه هاي

مهرباني را ميبينم كه زير بار غبار زندگي ديگر نمي تواند پناه امن اشكهايي باشد كه روزگاري از سرعشق

مي باريدند و امروزه در ديار غربت گويا سرشار از سموم نفرت شده اند.دوستي كه براي من جاي برادري بود كه

هرگز نداشتم و همسر نازنين او كه مهربانيش برايم ترنم موسيقي باران بود. آنها كه عشقشان زبانزد بود. دوست

داشتنشان مثال.....

و غربت چه ميكند......و آدمها ...وآدمها....و آن نازنين همسر مهربان و فرهيخته و دانشمند ...و آنكه قرار بود برادر

باشد برايم و ديگر شايد هرگز نخواهم.... خسته ام و به (مينا ) مي انديشم...در آستانه فصل سرد جدائي...

به روزهايي كه در آتش عشق مي سوختند..به روزهايي كه از پس دوريها و هجرها و حرمانها به هم رسيدند

به روزهايي كه آشيانه از مهر ساختند... به روزهايي كه ( هاني ) زندگيشان را روشنتر ساخت ..به روزهايي كه

( قيصر ) چراغ خانه شان را روشن كرد . به شبي مي انديشم كه همراه آنكه قرار بود برادر باشد به اصفهان رفتم

سالهاي دور از موبايل... و تا نيمه شب كه تلفني بيابد و تماسي بگيرد و با آن نازنين بانو سخن گويد..بر او و

چشمهايش چه گذشت....به روزي كه آن نازنين با من تماس گرفت و با بغضي كه نه با هق هق خبر از هجرت

آن يگانه يار مي داد به اجبار....و سرنوشت سالهاي تلخ دور از يار ..هنوز صداي گريه ( مينا )در گوشم ميپيچد

دو سال سخت دور از يار بر آن بانوي فرهيخته گذشت ..تا روزي كه اين بار با اشكي از سر شوق تماس گرفت

كه سالهاي جدايي گذشت...و ( مينا ) با ” هاني و قيصر ” راهي ينگه دنيا شد.. و من كه سالها ميشد ديگر آن را

كه قرار بود برادر باشد نمي ديدم ديگر از ديدن آن خاتون مهربان هم محروم مي شدم ولي شاد از وصل دوباره

و اينك ..... آن فاجعه ....آنكه قرار بود برادر باشد برايم از جدايي مي نويسد و آن مهربان بانو..........

گرماي سفر جسمم را به آتش كشيد و داغي اين فاجعه جانم را ...

***********************

مرا ببخشيد.. اينجا را هر گز دفتر خاطرات شخصي خود نپنداشته ام. اما...اگر دردمندانه اين اندوه دير پا را

با شما قسمت نكنم و در كشيدن اين بار شانه هاي خسته ام را ياري ندهيد مرا توان تنهائي رنج بردن نيست.

خسته ام واز سفري طولاني و خسته كننده مي آيم و تلخي اين نوشتن مرا اندوهگين ميكند..اما شايد آن كه

قرار بود برادر باشد.... و آن نازنين همسر دانشمند ومهربان كه سالها.....اين زمان بگذار تا وقت دگر......

 پيام‌هاى ديگران

شنبه، 4 امرداد، 1382

 

هاشم...........نقاشی.......بدريسم

از همه دوستانم بابت تاخيري كه شد پوزش ميخواهم.در گرماي سوزان خوزستان ، سرما خوردن تنها هنر بنده بي

هنر است كه چند روزي زمين گيرم كرد.
***********************************************************************
هاشم ، ميان سالي است با موهايي تنك و بور با چشماني آبي،باز نشسته ارتش است.سال 1360 در منطقه نورد

در اهواز هدف خمپاره قرار ميگيرد و از ناحيه كمر و پا آسيب جدي مي بيند. دوران بستري شدن و بعد نقاهت ،

براي هاشم فرصت گرانبهايي است. او كه نقاشي خوب اما مقلد است و تنها كارش كپي برداري از آثار نقاشان

بزرگ جهان است در آن دوران تصميم مي گيرد كه خودش باشد. استقلال در نقاشي....................

و سال 1996 هاشم به عضويت انجمن نقاشان فرانسه در مي آيد. شيوه اي نو ارائه مي دهد در بين هنرمندان

پاريسي غوغائي برپا مي كند. ودر نهايت شيوه اي نو در نقاشي به نام او در فرانسه ثبت مي شود. و نام هاشم

بدري ، به عنوان مبتكر ” تكنيك بدريسم “ به جهان نقاشي معرفي ميشود. جالب است بدانيد كه هاشم بدري ، در

اين شيوه از هيچ مداد ، برس و يا قلم موئي استفاده نمي كند. رنگ را از تيوپ روي بوم ميريزد و با كاردك

شكل ها را نقش ميزند. هاشم عاشق طبيعت است و بارها به من گفته است كه درختها با او حرف ميزنند . و

ميگفت يك بار درختها به منزل او آمده و خواهش كرده اند كه آنها را نقاشي كند و هاشم تا همين چند سال پيش فقط

نقش طبيعت ميزد اما اكنون آبستره هم كار ميكند و چه زيبا...........

چند سال پيش خانم ” اعظم عظيمي “ خبر نگار نابيناي روزنامه همشهري با هاشم مصاحبه ميكند. هاشم موقع

رفتن يكي از نقاشيهاي خودش را به خانم عظيمي هديه ميدهد و او پس از لمس نقاشي ميگويد كاش ميشد منهم

ميتوانستم نقاشي بكشم. و هاشم............ چند روزي در ايران و فرانسه به دنبال راهكار و تجربه مي گردد

اما همه ميگويند امكان ندارد...... هاشم از پا نمي نشيند ،كتابهايي راجع به نابينايان ميخواند . دست به نگارش

رماني ميزند. به دنياي ذهني آنان راه پيدا ميكند . و سرانجام روزي سيبي به خانم عظيمي ميدهد و از او مي خواهد

آنرا لمس كند . در ذهنش آنرا مجسم كند .سپس به او قلم و كاغذي ميدهد .....ناگهان حتي لك سيب هم نقش ميخورد

هاشم به تدوين تجربياتش مي نشيند ، آزمون و خطا ، وسرانجام هاشم مبتكر آموزش نقاشي به نابينايان ميشود.

به بهزيستي مراجعه ميكند طرحش تصويب ميشود خبرگزاري ، مطبوعات و صدا و سيما خبر را پخش ميكنند

و هاشم ابتدا به آموزش نابينايان در سراسر كشور ميپردازد و پس از آن به تربيت مربي.

هفبه گذشته يك روز مهمان هاشم و همسر مهربانش بودم. ساعتها در كارگاهش نشستم. كارهاي جديد و قديمش

را ديدم آثار اورا در مجلات معتبر فرانسوي مشاهده كردم و لذت بردم. اما تنها لذت نبود . رنج هم بردم.

پس از 22 سال تركشها در كمرش به حركت در آمده اند. درد اورا مچاله ميكند ، اما صبور است عصا زير بغل ميگيرد و به سختي راه ميرود.

شرايط هاشم مرا رنج ميدهد .هنر خودرا وقف نابينايان كرده است . تابلو هايش در بر خي موزه هاي داخلي و

خارجي ميدرخشند. تابلو هاي شاگردان نابينايش براي موزه ها به قيمت خوبي خريداري ميشوند.

و..... استاد هاشم بدري در گوشه اي از شهر بزرگ و بي قواره اهواز با تركشهايي در كمر و قناعت و مناعت

طبعي در جان و دل و دردي جانكاه در بدن روزگار مي گذراند.
*************************


 پيام‌هاى ديگران

پنجشنبه، 26 تیر، 1382

 

همر ...اديسه....اوليس....ميلان کوندرا .....جهالت

فرصتي دست داد و موفق شدم آخرين اثر ؛ميلان كوندرا ؛ به نام ( جهالت )را بخوانم. ميلان كوندرا را حدود 15 سال پيش با رمان ( بار هستي)

شناختم واز همان موقع بر آن شدم كه تمام آثار اورا بخوانم. مدتي بعد دوست عزيزم اسماعيل كه به سمنان رفته بود با اطلاع از علاقه ام سه

كتاب اين نويسنده يعني ( شوخي ، خنده و فراموشي ، و عشق هاي خنده دار) را به عنوان سوغاتي در نخستين مراجعتش به اهواز برايم آورد

سپس نوبت به ديگر آثار كوندرا رسيد( زندگي جاي ديگر است ، والس خداحافظي ، ژاك و ارباباش، هنر رمان ، جاودانگي ، و هويت) تمام

اين آثار را با ولع خواندم و لذت بردم . ميلان كوندرا با قلمي هنرمندانه و سبكي استثنائي به رسوخ تحميلي ايدئولوژي ماركسيستي در روح

آدمها مي پرداخت و در كنارش به مهاجرت ، تبعيد و دوري انسانها از يكديگر. چندي پيش داستان (آهستگي)اورا نيز خواندم . داستاني كه به

دليل زبان ويژه ( بهتر است بگويم زبان ركيك ) در كشور ما چاپ نخواهد شد. اما ترجمه آن را در يكي از سايتها ديدم و مطالعه كردم(به هر

حال فراموش نكنيم ميلان كوندرائي كه ما با ترجمه آثارش مي شناسيم از نظر پالودگي ، بهداشتي و پاستوريزه بودن زبان با كوندراي واقعي

متفاوت است ) و بالاخره در چندروز اخير آخرين اثر او يعني ( جهالت ) را نيز خواندم. باز هم حديث هميشگي اما به زباني ديگر. .

اين بار جهالت نه به مفهوم ناداني كه به معناي رنج بردن آمده است.نويسنده در متن كتاب توضيح ميدهد كه ندانستن معادل دلتنگ شدن است.

كوندرا در اين كتاب صحبت از ( نوستالژي ) مي كند. آن را در اكثر زبانها بررسي مي كند و به ريشه يوناني آن باز ميگردد، و مفهومي نسبتا

نو از آن ارائه مي دهد. كوندرا مي گويد: نوستالژي ،يعني رنج بردن ناشي از آرزوي ناكام باز گشت ،و ادامه ميدهد كه اين واژه در هر زبان

بار معنايي متفاوتي دارد اما در بيشتر موارد فقط به معناي: غم ناشي از غير ممكن بودن باز گشت به سرزمين خويش است .

اما نكته بارزي كه در اين ميان ذكر ميشود اين است كه : اديسه ، حماسه اي است كه بنيان گذار نوستالژي شد و اوليس ، بزرگترين ماجراجوي

تمام اعصار ، بزرگترين گرفتار نوستالژي هم هست . اين نوشته كوندرا مرا بر ان داشت كه بعد از مدتها اين شاهكار (همر ) يعني ( اديسه )

را از قفسه كتابهايم بر دارم و مروري بكنم . انصا فا همان بود كه ميلان كوندرا مي گفت. اوليس نا خواسته به جنگي طولاني با ( تروا )

ميرود موقع بر گشت به سرزمين مادري و نزد همسر زيبايش ( پنه
لوپه ) اسير خشم و دسيسه خدايان ميشودو به عنوان گروگان ومعشوق

در دست الهه اي به نام ( كاليپسو) اسير ميشود بعد از 7 سال كه اين الهه عاشق به او اجازه باز گشت نمي دهد ، سرانجام خدايان به كاليپسو

دستور ميدهند تا اوليس را آزاد كند. اجازه به دهيد بخشي كوتاه از اين فصل را بي هيچ دخل و تصرفي از كتاب اديسه همر به ترجمه شادروان

سعيد نفيسي نقل كنم :

كاليپسو به اوليس چنين گفت : آيا راست است كه مي خواهي از هم اكنون به خانه خود در سرزمين گرامي پدرانت بروي ؟ هر چه پيش گرفته

باشي ، خدا يارت باد ! اما اگر در دل خود مي دانستي پيش از آنكه به سرزمين پدرانت برسي چه رنجها يي سر نوشت بر تو فرود خواهد آورد

تو با من در اينجا مي ماندي و با همه خواهشي كه داري كه همسرت را دوباره ببيني و در راه او در سراسر روز آه ميكشي ،جاويدان مي شدي.

و اوليس كه هزاران چاره گري مي دانست به او پاسخ داد : اي الهه توانا ! بر من خشم مورز ! بسيار خوب مي دانم كه اگر كسي پنه لوپهء

فرزانه را ببيند ، نه در زيبايي و نه در قامت با تو برابر نيست، وي از آدمي زادگانست ، تو نه مرگ را در مي يابي و نه پيري را ،با اين همه

آرزو دارم به خانه خود باز گردم و روز باز گشت را ببينم ، در اين راه حتي اگر خدايي كشتي مرا در درياي ميگون غرق كند، من بدان تن

در خواهم داد........

بله ! قرنها از زماني كه همر حماسه هاي ايلياد و اديسه را خلق كرده است مي گذرد. امروز هنوز از نوستالژي ميگويند و قرنها بعد هم خواهند

گفت و خواهند نوشت. اما آرزوي باز گشت حديث نامكرري است. و اين تنها نه آرزوي بازگشت به خانه و وطن و نزد همسر وفرزند ، كه

آرزوي باز گشت به خويشتن خويش است ، تهي از ابعاد مادي و سرشار از نيازي معنوي و روحاني . آنچنانكه جاودانگي اين آرزوي هميشگي

انسان در مقابل آن رنگ مي بازد. به راستي چرا ؟ اينجا ديگر سخن از تعلقات مادي نيست ، سخن از نياز جسم و تن نيست، بلكه سخن از

حقيقت محض و متعالي است . آيا اين پرسش را پاسخي خواهد بود ؟؟؟؟
***********************************************************

دوستاني كه نوشته قبلي مرا در خصوص ليلا خوانده اند بد نيست بدانند ديروز عصر ليلا با تلفن همراهش تماس گرفت و گفت كه الان

در جاده خرم آباد هستم وبه طرف تهران روانه ، علت .... ليلا به دليل فعاليتهاي فرهنگي ، هنري ، ورزشي ، زيست محيطي و...........

به عنوان نابيناي نمونه استان خوزستان شناخته شد !!

 پيام‌هاى ديگران

جمعه، 20 تیر، 1382

 

همسفر با ....ليلا

با ليلا ، دو روزي به سوسنگرد سفر كردم. ليلا دختر جواني است ، دانشجو ، كه شعر ميگويد ، صاحب چندين مدال

در رشته دو وميداني قهرماني كشور است ، شاعري است با طبعي لطيف ، او همچنين رييس هيات مديره يكي از

خوزستان است .راستي او بازيگر توانائي نيز هست . قرار است ليلا راوي يك مجموعه مستند باشد
هاي N.G.O

به همين جهت هفته گذشته به سوسنگرد رفتيم .و اين بار نيز چون چند قسمت قبلي به خوبي از پس نقش خود بر

آمد . گر چه به دليل اينكه انساني به شدت عاطفي است بارها در مواجهه با افراد رنج كشيده اشكهايش جاري مي شد

و .....كات!!به هر حال بازيگر ، شاعر ، ورزشكار ، مدير عامل ، دانشجو و....بودن او حتي با توجه به جوان

بودنش عجيب نيست. اينكه او اهل مطالعه است و در طول مسير نقد جالبي بر رمان عظيم بر باد رفته زد هم جاي

تعجب ندارد . آنچه كه همه را حيرت زده ميكند اين است كه ليلا نقاش هم است. وقتي از او خواستم برايم

نقشي بكشد . در كمتر از چند دقيقه پر نده اي كشيد در حال پرواز در آسمان لايتناهي ، در حالي كه لاله اي هم

به منقار داشت . به او گفتم : ليلا ! خوش نقشي زدي . گفت : صبر كن تا آنرا رنگ هم بزنم.گفتم : رنگ!!!!؟

غش غش خنديد و گفت : بله ، رنگ! و آن را رنگ كرد.باور كنيد حتي يك صدم ميليمتر هم رنگ از كادر بيرون

نزد. گفتم : ليلا!!شعر ميگويي ، طبع لطيفي داري. قهرمان ورزش هستي ! همت والائي داري.بازي ميكني!بازيگر

توانائي هستي . مطالعه مي كني!در پي ياد گرفتني.اما...نقاشي......؟مي دانيد آخر ليلانابيناست.

من تا چند ماه آينده ليلا را خواهم ديد.شايد باز هم مارا غافلگير كند.البته حواشي نابينا بودن ليلا مرا رنج ميدهد

توانائيهاي ليلا بارها مرا غافل ميكند كه او نابينا ست در نتيجه واژه اي ميگويم كه مرا شرمسار ميكند در حالي

كه خودش تبسمي ميكند و يا مي خندد.چندي پيش بسته اي را كه در دست داشت به من داد و گفت :اين را گره بزن

ميترسم در حين تصوير برداري باز شود . آن را گره زدم .گفت :محكم شد.گفتم:خيالت راحت،گره كوري زدم كه

باز نشود.او معصومانه خنديد.ومن به خودم لعنت فرستادم كه از واژه اي استفاده كرده ام كه اصلا استفاده نميكردم

و يا در دزفول به او ميگفتم :حالا از اين طرف برو واو ميگفت از كدام طرف؟ومن دستم را به سمتي مي كشيدم كه

يعني راست يا چپ!و او مظلو مانه مي خنديد كه من نمي بينم.و اشك حسرت ما.

بارها به او گفته ام تو آنقدر توانائي داري كه ما يادمان ميرودتو....و ليلا همچنان لبخند مي زند.

 پيام‌هاى ديگران

چهارشنبه، 4 تیر، 1382

 

نگاهی به کتاب بهرام بيضايی و پديده سگ کشی،اثر زاون قوکاسيان

هفته گذشته موفق شدم كتاب ارزشمند(بهرام بيضائي و پديده سگ كشي)اثر دوست هنرمند ، فيلمساز ،نويسنده

ومنتقدارجمند آقاي زاون قوكاسيان را مطالعه كنم.كتاب شامل چند فصل از قبيل : شناسنامه فيلم،مصاحبه با

عوامل، گلچيني از نقد هاي موافق و مخالف، عكس هايي از فيلم و روز شمار زندگي استاد بيضايي است .

زاون همچون ساير آثارش تلاش ميكند تا در قالب اين كتاب به معرفي و ماندگاري اثري ارزشمند كمك كند

كه به پديده بودن آن اعتقاد دارد. چرا كه در آشفته بازار سينماي ايران اثري همچون سگ كشي كه نه به---

مناسبات عوام فريبانه دختر و پسري ميپردازد و نه در فكر سوء استفاده از شرايط سياسي كشور به شعار

دادن اقدام ميكند حقيقتا پديده ميموني است. سگ كشي آيينه تمام نمايي است كه پيش روي جامعه امروز قرار

گرفته ، حتي اگر زمان وقوع ماجرا دوران جنگ باشد.پس انتخاب زاون قوكاسيان انتخاب درستي است.

همچون انتخاب بوي كافور‌ ، عطر ياس. يا ، گفتگوبا باد ، و..... كه منجر به چاپ آثار ارزشمندي شد .

اما وقتي كتاب را خواندم ، دو چيز ذهن مرا كاملا درگير خود كرده بود. اول ، استادي زاون در طرح مسائلي

است كه ميخواهد پاسخي در خور داشته باشند . از آنجايي كه ايشان از موهبت خوب ديدن ، بهره مند است

به مثابه محققي ژرف نگر و تيز بين نكاتي را استخراج و به عنوان سؤال مطرح ميكند كه هم مفري براي

پاسخگو باقي نمي گذارد و هم با پاسخي كه مي گيردعيار فكري و فرهنگي طرف مقابل را آشكار مي سازد.

و شايد يكي از دلايلي كه بهرام بيضايي در كتابهاي زاون جلوه اي چشمگير دارد علاوه بر دانش گسترده اش

نوع سؤالات زاون نيز باشد . به اميد روزي كه اصحاب مصاحبه و گزارش و گفتگو ، چه در مطبوعات و چه

در صدا و سيما، آثار قوكاسيان را بخوانند و درس بگيرند. اما نكته ديگري كه در كتاب (بهرام بيضايي و ....)

خود را به نمايش مي گذارد احاطه بيضايي به تمام زاوياي گاه مهجور سينما ، تاريخ ،فرهنگ و هنر و به طور

كلي تاريخ انديشه در سرزمين ماست . مصاحبه بيضايي را بخوانيد تا مفهوم نوشته من روشن شود. دريايي از

اطلاعات را ميشود در حدود 100 صفحه گفتگوي زاون با بيضايي در اين كتاب ديد . نكته جالب اينكه بيضايي

وقتي از مشكلاتي كه موجب نساختن فيلمهايش ميشود سخن مي گويد اشاره ميكند كه مسؤلان مربوطه دچار

اين توهم هستند كه او در فيلمهايش حرفهايي را نهفته كه عبور از خطو ط قرمز هستند در حاليكه هيچگونه

منظور و مقصودي جز آنچه به آشكاري بيان ميكند در پشت فيلمهايش نهفته نيست . و بررسي كنندگان

برداشتهاي ناجوري ميكنند و يا اينكه حتي بدون برداشت خاص همينكه اسم او مي آيد گرفتار توهم توطئه

ميشوند. اما نظر بنده چيست ؟ من معتقدم هر مسئو لي كه صحبتهاي بيضايي را در اين كتاب مي خواند

حق دارد بينديشد كه بيضايي فيلمسازي است كه در پس هر كادر از فيلمهايش انديشه اي قرار دارد.

مگر ممكن بيضايي باشي ، اين وسعت انديشه را داشته باشي ، از پيشينه اي چنين پربار و عميق بهره مند

باشي امــــــــا فيلمت خالي و عاري از ( آنات !!!) باشد ؟ اما به هيچ كسي نبايد حق داد انديشه استاد را مخرب

جلوه دهد . هيچ مقام تصميم گيري در عرصه سينما نبايد به اين ورطه بيفتد كه انديشه هاي گاه عريان و گاه پوشيده

استاد را توطئه اي تصور كند كه براي بنيان كني به تصوير در آمده اند. بيضايي با استادي هر چه تمام تر

فيلم ميسازد ، كتاب مينويسد ، گفتگو ميكند و .... اما ديگران با ناشي گري و آماتوريسم به مقابله با او برميخيزند

و اين درد كهنه سينماي ماست.

بنده عليرغم اينكه فيلم را دو بار ديده ام با خواندن كتاب زاون قوكاسيان دو باره به اين صرافت آفتاده ام كه

باز همآنرا ببينم و اين بار با پيش آگاهي و درك درستتر انديشه هاي استاد. گر چه ميدانم باز هم پايان به قول پسرم:

( جان گريشام ) ي آن مرا غافل گير خواهد كرد . به احترام تداوم زاون در كاري كه به آن باور دارد و به پاس

آخرين اثرش يعني : بهرام بيضايي و پديده سگ كشي، كلاه از سر بر ميدارم و تعظيم ميكنم.


 پيام‌هاى ديگران

پنجشنبه، 22 خرداد، 1382

 

نگاهی ديگر به .....

سلام!سرانجام پس از ده روز پرشين بلاگ ياري كرد و توانستم وارد شوم . اميد كه دوستانم پوزش مرا بپذيرند.
*****************
هفته گذشته دو جلد كتاب به دستم رسيد كه براي من بسيار خوشحال كننده بود. اولين كتاب اثر برجسته اي از دوست عزيز و هنرمندم زاون

قوكاسيان بود نويسنده و منتقد برجسته سينما كه علاقمندان با نام و آثار او آشنا هستند. كتاب جديد زاون با نام (بهرام بيضائي و پديده سگ كشي)

مانند ساير آثاراو خواتدني و زيباست. اما دومين كتاب ،بانام (عاشقانه ترين عشق)اثر خواهر و دوست گرانقدرم سركار خانم ميترا يزدان پناه بود

كه مجموعه قصه اي بسيارجذاب است من كه از خواندنش لذت بردم به هر حال از زاون و ميترا ممنونم كه مرا مورد لطف خودشان قرار دادند

اما همانطور كه قول داده بودم مي خواهم راجع به رمان دوست عزيز بلاگرمان ،وحيد صفاري بنويسم.رمان(تنهايم بگذار)
*******************
ميدانيد كه بعد از انقلاب رمان اندك زماني مغفول ماند.شرايط انقلابي و بحث هاي جدي در زمينه هاي سياست،مذهب ،تاريخ،جامعه شناسي،

فلسفه ،عرفان،منطق و....باعث شد كه آثار مربوط به هركدام از اين انواع مدتها مورد اقبال واقع شوند.اما بعد كه نوبت به درخشش رمان رسيد

آثاري كه قبل از انقلاب در محاق توقيف به سر مي بردند مورد توجه قرار گرفتند. كتابهائي مانند: همسايگان و داستان يك شهر از احمد محمود،

سووشون از خانم دانشور ،مجموعه آثار آل احمد،و اندكي بعد رمانهائي كه ميشود آنها را سياسي خواند مانند كارهاي دولت آبادي ،براهني، و

گلشيري و ديگران مورد توجه واقع شدند. داستانهائي قوي از نويسندگاني صاحب سبك. ديگر نوبت رمانهاي عاميانه،عاشقانه ها و پليسي هاي

سطحي امثال : ر- اعتمادي ،ارونقي كرماني،امير عشيري،و....سپري شده بود. شرايط ملتهب سياسي و انقلابي و بعد هم جنگي ،رغبتي براي

پناه بردن به تخيل و سپردن عنان به دست احساس باقي نگذاشته بود. البته اين امر در زمينه رمان خارجي ،شعر ،و فيلم هم صادق بود.شاعران

و نويسندگان جدي و نامداري مانند :تولستوي،داستايوسكي ،شولوخف،همينگوي،كوندرا،كامو، شاملو ، لوركا و.... جاي امثال برونته، دوموريه

فرانسواز ساگان،ميكي اسپيلين، مجاهد و دلجووديگر عاشقانه نويسان را گرفته بودند.اما با پايان جنگ و شروع شرايط عادي در كشور ،ناگهان

آثار نويسند ه اي مطرح شد و به اوج رسيد كه دنباله روهاي فراواني هم يافت.دور،دور خانم دانيل استيل و عاشقانه هايش بود.تيراژها و چاپهاي

باور نكردني خانم استيل،خيلي ها را به فكر انداخت كه سبك و سياق اورا دنبال كننداين دنباله روها دو دسته بودندافرادي مانندخانم فهيمه رحيمي

و نسرين ثامني وخيل مقلدان ديگر كه فقط به احساسات رقيقه خوانندگان چشم داشتند واميدشان به دختران نوجوان وخانم هاي خانه دار بود كه

از قضا اشتباه نكرده بودند و به تيراژهاي بالائي هم رسيدند. جالب است بدانيد تعدادي از اين خانمهاي نويسنده،مــــــــــــــر د !!!!!بودند!!!كه با

اسامي مستعار زنانه مي نوشتند! اما دسته اي ديگر هم بودند كه در كنه عاشقانه نوشتن،به دردها و مشكلات فرهنگي زمانه هم مي پرداختند. كساني مانند خانمها فتانه حاج سيد جوادي و فريده گلپو

البته امروزه وقتي صحبت از تقسيم بندي ادبيات به دو گروه ادبيات خلاقه و عامه پسند ميشود شايد همه اين نامها در گروه دوم جا بگيرند.گرچه

صرف نظر از ارزشهاي متفاوتشان بنده با محافظه كاري كامل در اين زمينه داوري ارزشي نخواهم كرد. ضمنا نگاه حقير در اين مقوله نگاهي

شتابزده است كه هم جاي پرداخت بيشتري دارد وهم پر از ايراد هست كه خواهيد بخشيد. اما رمان دوست عزيزم وحيد صفاري كه هم اكنون مي

توانيد آنرا در www.moein 1380.persianblog.ir

بخوانيد.قطعا ادعاي تركتازي در ادبيات خلاقه را ندارد اما با توجه به ويژگيهايش در گروه آثار ثامني ها هم قرار نمي گيرد چرا كه ارزشهايي

را داراست كه در ادامه به آنها اشاره خواهم كرد.
*********************************
ابتدا بگويم كه رمان تنهايم بگذار شكل و ظاهر آبرومند و شسته رفته اي دارد با طرح جلدي زيبا و خيال انگيز. رمان سر گذشت زني است تنها

كه به اجبار تن به ازدواج ميدهد در حاليكه دل در گرو ديگري دارد.دست حادثه ،عاشق را به مطبشوهرـدكتر مي كشاند، قضيه دلدادگي فاش

ميشود،وبا ناجوانمردي شوهر معشوق به وادي جنون ميافتد،وازدواج نيز به جدايي مي انجامد. سالها بعد زن ازدواجي عاشقانه ميكند در حاليكه اين بار شوهر از ماجرا با خبر است و همراه. اما اين بار فر جامي تلخ عشق را از زن ميگيرد . اندكي بعد معشوق اولي كشته ميشود و زن براي فرار ازتنهايي با مردي ازدواج ميكند كه خود زن دارد.
*****************************************
اميد وارم كه وحيد از اينگونه خلاصه كردن ناراحت نشود.اما......................اين رمان شايد در وهله اول خوانندگان جدي رمانهاي خلاقه را

راضي نكند،اما اگر در نوع خود مورد بررسي قرار گيرد نسبت به داستانهاي مشابه ،ويژگيهايي دارد كه به راحتي نميتوان از آنها گذشت. يكي

از اين ويژگيها، تصوير سازي است.تصاوير انقدر در كتاب ملموس هستند كه مكانها و ادمها را گويي ميبيني. از سويي ديگر شخصيتهاي رمان

چهره هاي اشنايي هستند كه در دور و بر ما حضوري هميشگي دارند.نوع صحبتهايي كه بين انها رد وبدل ميشود،رفتارهايي كه از آنها سر-----

مي زند و عكس العمل هايي كه نشان ميدهند همه و همه از ديد باز نويسنده اي سخن مي گويند كه بر محيط خويش آگاهي كاملي دارد.يا از آنجا

كه زن قصه ازدواج هاي مكرري ميكند شايد در دست نويسنده اي ديگر تبديل به زني هوسران و بي عاطفه ميشد در حاليكه با توانائي وحيد كار

به جايي ميرسد كه خواننده با او احساس همدلي ميكند.در پايان به نگاه وحيد ميرسيم. وحيد به عنوان نويسنده در اين رمان ،نگاهي سخت

تقدير گرا دارد.آدمها در دايره اي بسته بنام سرنوشت اسيرند.وگويي امكان رهايي نيز ندارند .اما با اين وجود در جاهايي شاهد اراده اي هستيم

كه از قهرمانان قصه سر ميزندبه نظر بنده اين موضوع نه از سر تناقض بلكه از خواست نويسنده حكايت مي كند كه پرسوناژهايش را انسانهايي

منفعل نمي خواهد و عامدا گه گاهي آنها را به مصاف سرنوشت نيز مي فرستد.منتظر آثار ارزشمند تري از وحيد صفاري عزيز هستيم.

 پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 12 خرداد، 1382

 

شازده کوچولو

هفته گذشته موفق شدم ۴ کتاب جديد و قديمی را مطالعه کنم.ابتدا کتاب (تنهايم بگذار) نوشته

دوست عزيزم وحيد صفاری را مطالعه کنم. اين کتاب را هم اکنون در وبلاگ وحيد میتوانید مطالعه

کنیدwww.moein۱۳8۰.persianblog.ir بنده هم در چند روز آينده راجع به آن خواهم نوشت.

دومين کتاب رمان نسبتا جالبی بود از يکی از مردان سياست يعنی دکتر احمد پورنجاتی بنام

رويای سه گانه . که رمانی خواندنی است . کتاب سوم اثر ارزنده ابراهيم گلستان بود : اسرار

گنج دره جنی، که نياز به معرفی ندارد . و بالاخره کتابيکه تا کنون بيش از صد بار آنرا خوانده ام و

اکر عمری باقی باشد صدها بار ديگر آنرا خواهم خواند. کتابی که در سفر هايی که داشته ام

همسفر من بوده، و در حضر يا روی ميزم است يا بر بالينم!! و کمتر رنگ قفسههای کتابخانه ام

را ديده است . کتابی با حجمی بسيار کوچک که بدون شيفتگی از آن سخن نمی گويم.

کتاب دوست داشتنی (آنتوان دو سنت اگزوپری) شازده کوچولو. آيا کسی هست که آنرا نخوانده

و يا نديده باشد؟ از فصل ۲۰ تا ۲۳ اين کتاب من به عنوان جان مايه کتاب ياد ميکنم. نگاهی به

آن می اندازم و اميدوارم نظر شما را هم بدانم.
***********************
با شروع فصل ۲۰ شازده کوچولو که از دوری گل سرخ خويش رنج ميبرد و هنوز آنرا يگانه گل سرخ

جهان ميداند، ناگهان گلستانی را ميبيند با ۵۰۰۰ گل سرخ. و خودرا آدم کوچکی در مييابد که

دچار توهم بوده ،گريه ميکند . روباهی به نزد او می آيد. و ميخواهد تا شازده کوچولو او را اهلی

کند.ومی گويد : من نمی توانم با تو بازی کنم چون مرا اهلی نکرده اند. شازده کوچولو معنای

اهلی شدن را از روباه می پرسد و او جواب می دهد :يعنی علاقه ايجاد کردن، و ادامه ميدهد:

البته برای من تو پسر بچه ای بيش نيستی مثل صدها هزار پسربچه ديگر و من به تو نيازی ---

ندارم، تو هم نيازی به من نداری چون من برای تو روباهی هستم مثل صدها هزار روباه ديگر

ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم نياز خواهيم داشت. تو برای من همتا نخواهی داشت و

من برای تو يگانه خواهم بود. شازده کو چولو می گويد:کم کم دارم می فهمم...گلی هست....

و من گمان ميکنم که آن گل مرا اهلی کرده است. روباه ميگويد: بی زحمت مرا اهلی کن. هيچ

چيزی را تا اهلی نکنند ،نمی توان شناخت. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها

چيزهای ساخته و پرداخته از دکان ميخرند و چون هيچ فروشنده ای نيست که دوست بفروشد.

آدمها بی دوست و آشنا مانده اند. تو اگر دوست ميخواهی مرا اهلی کن! و شازده کوچولو اورا

اهلی ميکند. هر روز سر ساعتی با هم قرار ميگذارند و از ساعتی قبل در شوق ديدار ميسوزند

تا روزی که شازده کوچولو قصد سفر ميکند و روباه به گريه می افتد، از شازده کوچولو می خواهد

که يک بار ديگر برود و آن ۵۰۰۰ گل سرخ را ببيند تا بفهمد گل سرخ خودش يگانه است و به او قول

ميدهد موقع وداع راز مهمی را با او در ميان بگذارد.شازده کوچولو به ديدن گلهای سرخ ميرود و

به آنها ميگويد: شما هيچ به گل من نمی مانيد. شما هنوز چيزی نشده ايد. کسی شمارا اهلی

نکرده است و شما نيز کسی را اهلی نکرده ايد . شما مثل روزهای اول روباه من هستيد. او آن

وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه ديگر. اما من اورا با خودم دوست کردم. و او حالا در دنيا --

بی همتاست.

سپس روباه رازش را با شازده کوچولو در ميان ميگذارد و می گويد: راز من اين است:جزبا چشم

دل نمی توان خوب ديد. آنچه اصل است از ديده پنهان است. آنچه به گل تو چندان ارزش داده ---

عمری است که تو به پای او صرف کرده ای. آدمها اين حقيقت را فراموش کرده اند. ولی تو نبايد

فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی هميشه مسول آن خواهی بود. تو مسول گل خود تی.

شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد تکرار ميکند: من مسول گل خود هستم..........
********************************
به نظر من جانمایه و اصل کتاب همین چند فصل کوتاه است. چند فصلی که زیباترین احساسات

و عواطف انسانی در آن متبلور شده است. به نظرم گمشده امروز ما یعنی مهربانی،دوستی و

عشق و عاطفه را میشود در آن پیدا کرد. شازده کوچولو و همه موجوداتش انگار در آرمانشهری

زندگی می کنند که در آن از ریا ،دورویی، دروغ و نیرنگ اثری نیست و هر چه هست زیبایی و

لطافت و پاکی است . البته آرمانشهری ملموس ، واقعی ، قابل باور و در دسترس. میشودبا-----

خواندن این کتاب حتی برای ساعاتی خود را شهروند این مدینه فاضله احساس کرد.

آیا شما هم چنین نظری دارید.

 پيام‌هاى ديگران

یکشنبه، 4 خرداد، 1382

 

صليب سرنوشت

امروز به خواست يکی از دوستان،از صليبی خواهم نوشت که ساليانی است بر دوش

می کشم.

*****************************************
اهواز۲۷ دی ماه ۱۳۶۵ -ساعت ۵ بعد از ظهر

دوش گرفته و سر حال اماده رفتن به دفتر کارم هستم.اين سال منزل و دفتر در دو سر يک

خيابان خلوت و پر از درختهای گز،آکاليپتوس،کنار و کهير قرار دارند،به طوريکه در

کمتر از ۳ دقيقه اين فاصله را طی می کنم. و حالا پسر ۵/۳ ساله ام سجاد با يک لباس

خلبانی مد سالهای جنگ ،چکمه ای قرمز به پا بی صبرانه منتظر است تا به قولم وفا کنم

و او را با خودم به اداره ببرم.در را که باز ميکنم با لحن کودکانه می گويد:زود

باش! دير شد. دستش را که می گيرم صدای آژير راديو بلند ميشود:توجه ،توجه،آژيری

که هم اکنون می شنويد بيانگر وضعيت قرمز........و سجاد با خنده هم صدا با راديو

آژير ميکشد. برای نخستين بار در طول اين سالها دلم می لرزد. سجاد را به داخل منزل

بر می گردانم،و به مادر ش ميگويم وضعيت که سفيد شد خودت بفرستش.سجاد پاهايش را

به زمين می کوپد،اما من ميگويم بايد بمانيتا وضعيت عادی شود. همسرم ميکويد خودت هم

بمان! پوز خندی می زنم با حرکت دست با سجاد خداحافظی ميکنم و ميروم.

نگهبان دفتر در را باز ميکند هنوز جواب سلام اورا نداده ام که بمباران شروع ميشود

امير ميگويد به پناهگاه نميروی؟ و من می خندم. اما امير عصبی است.بيرون ميرود و منهم

به دنبالش.می گو يد رهگذران را به پناهگاه می فرستم . پناهگاه پارکينگ بزرگ

بهداشت و درمان است که روبروی محل کار ما قرار دارد. عده ای را راهنمايی می کنيم

اما بمباران امان نمی دهد ناچار به محل کارم بر ميگرديم . روز قيامت است .دودوآتش

سراسر خيابان را فرا گرفته است. صدای جرينگ جرينگ ريختن ترکش ها در حياط اداره

عجب گوش هاراآزار می دهد.۱۰ دقيقه بعد فقط سکوت است وسکوت..ومن به امير ميگويم

سری به منزل بزنم و بر ميگردم.از دور جلوی منزل را ميبينم. اتوبوسي و يک ماشين

سواری در آتش می سوزند . دود غليظ مانع ديد من است . قدمهايم را تند تر بر

می دارم .به محوطه ای که منزل ما قرار دارد ميرسم. همسايه مان،مديرکل ارشاد استان

را می بينم. گريه ميکند و بر سر ميزند . در غوشش ميکشم. ميگويم چه شده؟ از بين

حرفهايش تنها يک کلمه ميشنوم :سجاد...سجاد. و من بهت زده اکنون به همسرم نگاه

ميکنم که غرق خون فرياد ميزند سجاد. و چکمه خونينی که بر زمين افتاده است.

و سجاد را در آغوش يکی از همسايه ها ميبينم. ديوانه وار اورا در آغوش ميکشم

از محوطه خارج ميشوم پيکان قرمزی تر مز ميکند در جلو را باز ميکند فرياد

می زند :زود باش..می پرم روی صندلی. و او گاز ميدهد. حالا برای اولين بار

نگاهم به چشمان سجاد می آفتد..خدايا.... اين حالت چشمها چقدر آشناست. من

اين چشمان را قبلا ديده ام . ترس...بهت .... نه هيچکدام از اين حالتها در

اين چشمان نيست. آری ...التماس...تمنا...اما...کجا اين چشمان را ديده ام

و يادم می آيد.....
***********************************************************

۵ ساله بودم. عمو يم از باغش برايم يک پر نده کوچک آورده بود.يک سار.کوچک و

شيرين . بالش را برايم چيدند. محض اطمينان که جايی نرود،يک شانه پلاستيکی سنگين

به پايش بستند . به او آب و دانه می دادم .به هم عادت کرديم . مونس هم بوديم


تا ...آنروز..آنروز شوم.يک روز سرد زمستانی بود مادر برای ما يک منقل آتش درست

کرده بود هم گرم ميشديم هم سيب زمينی و باقلا زير ذغالهای آتش می گذاشتيم و

می خورديم . و سار کوچک در چند متری ما در ايوان نوک به پرهای خود ميزد.درست

در همين حالت بود که من گربه را ديدم . زشت و پف کرده .براق و گرسنه.بلند شدم

تا گربه را فراری دهم. خواهرم با بی رحمی دستم را کشيد و گفت :صبر کن تا گربه

جلوتر بيايد ببينيم سار چه می کند و من نشستم و گربه جلو و جلوتر آمد .

خواستم بلند شوم باز هم خواهرم نگذاشت. آخرين چيزی کهبه يادم مانده است

چشمان سار بود . و سار در دهان گربه بود.و اين چمها...
*******************************************

ديگر به بيمارستان رسيده ايم . نمی دانم اين چشمان سار ات که مظلو مانه نگاهم ميکند يا چشمان سجاد...
*******************************************
چه بر من گذشت بماند. هنوز هم وقتی سجاد ۲۰ ساله و دانشجوی حقوق لنگان به طرفم

می آيد به چشمانش نگاه ميکنم، و صليب سرنوشتم را با بغضی در گلو به دوش ميکشم

و فروغ زبان حال من است وقتی می گويد:

من پشيمان نيستم

من به اين تسليم می انديشم به اين تسليم درد آلود

من صليب سرنوشتم را بر فراز

تپه های قتلگاه خويش بوسيدم.

 پيام‌هاى ديگران

سه‌شنبه، 30 اردیبهشت، 1382

 

ادامه......

...لطفا ابتدا قسمت اول خوانده شود.
********************
(كلاريس)نسشته همچنان لبخند ميزند ميگويم:غافلگيرم كرديد،راستش منتظر شما

نبودم.و اوبامهرباني ميگويد:ميدانم اما اين خود شما بوديد كه مرا دعوت كرديد.

باتعجب ميپرسم: من؟كي؟ ميگويد:وقتي كه رمان(من چراغها را خاموش مي كنم)

را دردست گرفتيد و يكسره خوانديد.همانموقع از من خواستي كه زماني كه به آبادان

آمديد ،همديگر را ببينيم.حالا هم ناراحتيد ميروم.

دستپاچه بلند ميشوم،ليوان چاي ولرم را جلويش ميگذارم و ميگويم:چيز ديگه اي ميل

نداريد؟ لبخندي ميزند و سكوت ميكند. ميگويم: خانم كلاريس،ور بدبين ذهن شما خيلي

تحمل ماندن ندارد،خوشبختانه،ومن شيفته ور خوش بين ذهن شما هستم.ميگويد:همين؟

ميگويم:نه،زندگي شفافي داري،دغدغه هايت را به راحتي بيان ميكني،ارتباط شما با

ديگران،ارتباطي زيبا و عاطفي است. از همه مهمتر وراجي نميكني،البته مي بخشيد!

و اتاق از خنده بلند كلاريس جان ميگيرد . و من ادامه ميدهم كه :ضمنا وسواسي كه در

زندگي و نظافت داري خوشبختانه كتاب را هم پاكيزه كرده است،و اصلا هيچ عنصر

مزاحمي به چشم نمي خورد.خلاصه همه چيز شما خوب است،از لباس پوشيدن گرفته تا

صحبت كردن،از ماندن در خانه گرفته تا گردش ومهماني ،همه چيز سر جاي خودش .

و كلاريس با لحني آرام ميگويد:ممنونم،ولي من اينهارا مديون خانم (زويا پيرزاد)هستم ،

كسي كه مرا به دنيا آورد،مدرسه برد،بزرگ كرد،شوهر داد،و خلاصه هر چه دارم از

ايشان دارم،ولي ور بدبين ذهن من ميگويد،انگار جاي كسي را گرفته ام.و اين بار من ،

لبخند ميزنم و ميگويم:آبادان شهر بزرگي است ،هم براي شما جا دارد هم براي فرزندان

(اسماعيل فصيح،احمدمحمود،صفدرتقي زاده،ناصرتقوايي،نجف دريابندري،آقايي،-----

قاسمعلي فراست و..........)اينجا جوانهاي دهه30،40،50،وشهداي جنگ،باهم زندگي،

ميكنند،و من چقدر خوشحالم كه وقتي به آبادان ميايم،همه را باهم مي بينم.
***************************************************
بالاخره در ساعت 5/3 بامداد روز جمعه 26 ارديبهشت 1382 كلاريس از جا بلند

ميشود،ميگويد:بايد بروم ميترسم (آرتوش)نگران شود.ميگويم:دفعه بعد با آرتوش و

بچه ها بياييد.بالبخند ميگويد :حتما.در اتاق رابرايش باز ميكنم،اما او به طرف پنجره

ميرود،از پشت شيشه شعله هارا ميبينم كه هنوز درنسيمي كه بوي شور درياوزف ماهي

دارد مي رقصند.كلاريس پنجره را باز ميكند،گرما و شرجي و بوي پتاس باهم وارد اتاق

ميشوند،ولحظه اي ديگر تنها عطر مرموزي است كه اتاق211 هتل آزادي آبادان را

سرشار كرده است...*
***************************************************

و اينهم نگاه اين كمترين بود به رمان زيباي(چراغهارامن خاموش مي كنم)اثر:زوياپيرزاد
*****************

 پيام‌هاى ديگران

یکشنبه، 28 اردیبهشت، 1382

 

سلامي دوباره به آفتاب

مدتهاست كه ننوشته ام . دلتنگي ها بي حوصلگي ها دلواپسي ها نا اميدي ها و .... مرا از نوشتن باز داشت . آنچنان كه امكاني براي جواب دادن به سلام دوستان نيز نبود . واكنون
از پس غبار روبي دل برگشته ام . وسلامي دوباره به خورشيد . با سپاسي به وسعت مهر
×××××××××××
دوروز اخر هفته را در آبادان بودم . شهري كه دوستش دارم و ميدانم تو هم دوستش داري
حتي اگر به انجا نرفته باشي . كافيست اهل رمان و مطالعه باشي آنگاه ديدن ابادان از
دريچهء چشم مثلا احمد محمود يا اسماعيل فصيح آنجا را براي تو دوست داشتني تر ميكند
ومن هميشه وقتي به آبادام ميروم با راوي رمانهاي اسماعيل فصيح هم قدم و همكلام ميشوم
با مهندس جلال آريان كارمند باز نشستهء‌ شركت نفت عاقله مردي شوخ طبع و جدي پركار
و تن آسا غمخوار و بي خيال مجموعه اي از تناقض ها و تضاد ها با دو دريچه ميترال
كه گرچه لولايشان از جا كنده شده اما بهر حال رو به روشني باز ميشوند ومن با جلال
آنقدر يگانه ام كه همه روزه او را در ميدان شهداي اهواز مي بينم تكيه داده بر اتومبيل
پاترول در انتظار يك دوست در زمستان 62 (بهترين رمان فصيح ) وحال در آبادان هستم
اما اين بار حكايتي ديگر است .
××××××××××××
ساعت 1 بامداد جمعه 26 ارديبهشت 1382 بعد از 12 ساعت كار مدام وارد اتاق 211 هتل
ازادي ميشوم. كفش هايم را در آورده يك جفت دمپايي سفيد مي پوشم . كيف و عينكم را
روي ميز مي گزارم . پرده را به يكسو مي زنم و پنجره را مي گشايم . هواي گرم و شرجي
وبوي پتاس باهم هجوم مي آورند. در فاصله اي نزديك رقص شعله هاي آتش در نسيمي
همراه با بوي شور دريا و زف ماهي تورا به خود مي خواند . اما امشب دو ليوان چاي كه از
چايخانه هتل به اتاق آورده اند در انتظار جلال آريان خميازه مي كشند . مي دانم جلال الان
خواب نيست هر وقت در آبادان هستم مي آيد تا به قول خودش ختم شب را با هم بر چينيم
گرچه امشب از راديوي اتاق 211 هتل هيچ صدايي در نمي آيد و تلويزيون هم كه .........
ومن به انتظار جلال به ليوانهاي چاي نگاه ميكنم كه سرد ميشوند و او نمي آيد . اما سايه اي
را ميبينم . پرواز ميكند از پنجره وارد مي شود روي تنها صندلي اتاق مي نشيند و لبخند
ميزند . نه اين كه جلال آريان نيست از دوستان و يارانش هم نيست البته او را مي شناسم
زني مهربان و جوان است . با دغدغه هاي روز مره همه زنان اما چطور او جلال را پس زده
چه قدرتي دارد اين زن كه ازپس يك دوستي 20ـ30 ساله به اين راحتي بر امده است
روي لبه تخت مي نشينم به او نگاه ميكنم لبخند ميزند و ميگويد (كلاريس هستم ايوازيان )
چه لحن مهرباني دارد مي گويم تورامي شناسم خانم زويا پيرزاد (چراغ هارا من خاموش ميكنم)
معرفيت كرده اند باز هم لبخندي ميزند و سرشار از حس پيروزي چراغهارا نگاه ميكند -------
دراين مورد باز هم خواهم نوشت . خوشحال مي شوم نظر دوستاني كه كتاب را خوانده اند را
بدانم.

 پيام‌هاى ديگران

چهارشنبه، 20 فروردین، 1382

 

بغداد روز گار ما

در پيلهء وهم

اين كرمك ناچيز سنگ ميشود

نه بهاري
نه گلي
نه پروانه اي
*********
در گيسوي عنكبوت ،مگسي بي مقدار

دست و پايي هم نمي زند

نه اميدي
نه روزنه اي
نه دريچه اي
*********
در اين دنياي بي پنجره

دل به كدام روشني خوش بايد؟

وقتي كه در اين برهوت يخ زده
صدايي
از حنجره خربزه فروش محله سپهريها
هم بر نمي آيد
**********
در پي اين بعدازظهركسالت بار

شب در كمين نشسته است
زوزه گرگ
پيش در آمد آواي شباهنگ است
و نفير جغد
مقدم ويراني را گرامي مي دارد

و بغداد روزگار ما چقدر خراب است
********************************
آه........از اين سيمرغ هاي بي پر
قاف هاي فرو ريخته
سام هاي اعتياد
زال هاي سيه مو
رخش هاي لنگ
رستم هاي بنگاهي
سهراب هاي فريب
تهمينه هاي طلاق
منيژه هاي خياباني
بيژن هاي سرمايه
گودرزهاي سناتور
گيوهاي وكيل
سياوش هاي وزير
گرد آفرين هاي اغوا
سودابه هاي نجيب
كي هاي عادل
افراسياب هاي آزادي
شغادهاي صادق
كاخ هاي سفيد عدل
گورخرهاي بي علف
سمنگانهاي بي آب
سيستانهاي بي پهلوان
توران هاي بي مرز
آرش هاي خمار
تيروكمانهاي بي بخار
اسفنديار هاي حلبي
قهوه خانه هاي بي نقال
حماسه هاي طنز
سوگنامه هاي خنده دار
زمستانهاي بي كرسي
شب چره هاي مسموم
قنديلهاي يخ
سردابه هاي مرگ
عنكبوتها
توهم ها
هذيانها
جغدها
گرگ ها

شاهنامه قرن تازه را
موش و گربه هاي عبيد
سروده اند

و بغداد روز گار ما چقدر خراب است

و بغداد روز گار ما چقدر خراب است
***************************

 پيام‌هاى ديگران

شنبه، 16 فروردین، 1382

 

خاطرات روزهای جنگ(۶)

يكي از روزهاي گرم تابستان 1361 شهيد مهندس ابوالحسن آل اسحق را ديدم

كه در حال دعا كردن است . گفتم : ابوالحسن ! حيفي بيا و از خدا توفيق شهادت

نخواه و زنده بمون ! مكثي كرد و گفت : ميدوني از خدا الان چي مي خواستم ؟

گفتم : نه. گفت :از خدا خواستم يك دستگاه تلويزيون به من بده چون ما تو منزل

تلويزيون نداريم،منهم بيشتر در راديو اهواز هستم و همسرم هم تنهاست،حداقل با

اون سرگرم ميشه. گفتم : ابوالحسن ! آدم بزرگي مثل تو كه حداقل توانايي يك وزير

را داري بايد خواسته اي به اين كوچكي از خدا داري؟ لبخندي زد و گفت :نيازهاي

بشري پيش خدا همه كوچك هستند، اما حديثي داريم كه ميگه تمام خواسته هاتون

را از خدا طلب كنيد،و منهم امروز خواسته ام يك دستگاه تلويزيون است كه آن را

هم از خدا خواستم..........

صبح روز بعد كه به اداره آمدم ،ابوالحسن تا مرا ديد خندان گفت : ديشب مهندس

كياني (داماد ابوالحسن و معاون استاندار خوزستان) آمد منزل ما،ميدوني چي

آورده بود ؟ يك دستگاه تلويزيون 14 اينچ سياه و سفيد.

و مهندس ابوالحسن آل اسحق كه سال بعد ازمديريت توليد راديو اهواز به عنوان

معاونت استانداري ايلام بر گزيده شد در اسفند ماه سال 1363 پست و مقام را

رها كرد تفنگ گرفت وناشناس و گمنام به جبهه رفت و شهيد شد.وجواب اين

سؤال را كه چرا با اين مقام و موقعيت (باور كنيد با توجه به توانا ييها،فاصله اي

با وزارت نداشت) بعنوان يك بسيجي ساده به جبهه رفتي ، در وصيتنامه اش داد

آنجا كه نوشته بود : احساس يك بچه ماهي را دارم كه تا نيمه در دهان گربه (دنيا)

است ، نمي خواهم بلعيده شوم بايد خودرا رها كنم.

راستي آن ماهيهاي چاق و چله اي كه تا نوك بيني وبا طيب خاطر در دهان جناب

گربه فرورفته اند،آيا لحظه اي احساس آن عزيز را درك كرده اند؟؟

تا خاطره اي ديگر......

 پيام‌هاى ديگران


لینک ها

جستجوگر فارسی

نویسندگان

* mohammad chinisaz

آرشیو من

امرداد ١
تیر ١
خرداد ١
آذر ١
آبان ١
مهر ١
شهریور ١
امرداد ١
تیر ١
ادامه آرشیو

امکانات

  RSS 2.0